عبد الرزاق مقرّم ( مترجم : پرويز لولاور )
144
الامام الجواد ( ع ) ( نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد ع ) ( فارسي )
خداوند نرمشى در دلش افكند ، پس ايستاد و گفت : اى جوان چرا به همراه كودكان از مقابل ما نگريختى ؟ حضرت بلافاصله فرمودند : « يا امير المؤمنين لم يكن بالطريق ضيق فاوسعه عليك بذهابى و لم تكن لى جريمة فاخشاها و ظنى بك حسن انك لا تضرّ من لا ذنب له . » « اى امير مؤمنان راه تنگ نيست تا با رفتنم آن را براى تو وسعت دهم و گناهى هم نكردهام تا از آن بترسم و گمانم اين است كه به بىگناه آسيبى نمىرسانى . » مأمون در حالى كه از سخنان و چهرهء او در حيرت بود گفت : نامت چيست ؟ حضرت فرمودند : محمد ! خليفه پرسيد : فرزند كه هستى ؟ امام عليه الصلاة و السلام فرمودند : فرزند على عليه الصلاة و السلام هستم . مامون راه خود را ادامه داد و رفت . وقتى از شهر دور شد ، بازى را گرفت و آن را به دنبال پرندهاى پرواز داد . باز مدت زيادى از ديدگانش پنهان شد ، آنگاه در حالى كه ماهى كوچكى را - كه نفسهاى آخرش بود - به منقار داشت بازگشت . « مأمون » از آن ماهى به شدت در تعجب شد . آن را به دست گرفت و از همان راهى كه رفته بود به سوى خانه بازگشت . تا اين كه به جايى رسيد كه كودكان در آن بازى مىكردند . آنها با ديدن خليفه مجددا از مقابلش گريختند . و امام عليه الصلاة و السلام مانند بار اول ، بر جاى خود ايستاد ، « مأمون » - لعنة اللّه عليه - خطاب به گفت : ايشان اى محمد ! حضرت فرمودند : بله اى خليفه . گفت : در دست من چيست ؟ خداى تعالى به امام عليه الصلاة و السلام الهام كرد . حضرت فرمودند : « خلق اللّه تعالى بمشيئته فى بحر قدرته سمكا تصيدها بزاة الملوك و الخلفاء فيتخبرون بها سلالة اهل النبوة . » « خداوند بزرگ در درياى قدرتش به مشيّت و ارادهء خويش ماهى را آفريد ، تا باز شاهان آن را شكار كند . و شاهان مىخواهند به اين وسيله فرزندان پيامبران را آزمايش كنند . » « مأمون » از شنيدن اين سخن بسيار در شگفت شد ، و مدت زيادى به ايشان نظر كرد و سپس گفت : حقا كه تو پسر حضرت امام رضا عليه الصلاة و السلام